غزل شمارهٔ ۲۱۱۷
پیشتر آ ای صنم شنگ منای صنم همدل و همرنگ من
شیوه گری بین که دلم تنگ شدتا تو بگوییش که دلتنگ من
جنگ کنم با دل خود چون عوانتا تو بگویی سره سرهنگ من
چند بپرسی که رخت زرد چیستاز غم تو ای بت گلرنگ من
دوش به زهره همه شب میرسیدزاری این قالب چون چنگ من
جان مرا از تن من بازخرتا برهد جان من از ننگ من
ای شده از لطف لب لعل توصیرفی زر دل چون سنگ من
صلح بده جان مرا و مراکز جهت توست همه جنگ من
پای من از باد روانتر شودگر تو بگویی که بیا لنگ من
زان شدهام بسته آونگ توکز تو شود چون شکر آونگ من
ای تو ز من فارغ و من زار زاراه چه شوم چون کنی آهنگ من
زنگی غم بر در شادی رومروم مرا بازخر از زنگ من
بیگهی و دوری ره باک نیستنیم قدم شد ز تو فرسنگ من
پیری من گشته به از کودکیتازه شده روی پرآژنگ من
خامش کن چون خمشان دنگ باشتات بگوید خمش و دنگ من