گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۱۶

آمده‌ای بی‌گه خامش مشینیک قدح مردفکن برگزین
آب روان داد ز چشمه حیاتتا بدمد سبزه ز آب و ز طین
آن می گلگون سوی گلشن کشانتا بگزد لاله رخ یاسمین
راح نما روح مرا تا که روحخندد و گوید سخنی خندمین
درکشد اندیشه گری دست خودچونک برافشاند یار آستین
گردن غم را بزند تیغ میکاین بکشد کان حلاوت ز کین
بام و در مجلس افغان کندکاغتنموا الهوه یا شاربین
گوش گشا جانب حلقه کرامچشم گشا روشنی چشم بین
سجده کند چین چو گشاید دو چشمجعد تو را بیند پنجاه چین
خرمیش بر دل خرم زندسوی امین آید روح الامین
مادر عشرت چو گشاید کناربازرهد جان ز بنات و بنین
بس کنم و رخت به ساقی دهموز کف او گیرم در ثمین