غزل شمارهٔ ۲۱۱۸
می تلخی که تلخیها بدو گردد همه شیرینبت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین
میش هر دم همیگوید که آب خضر را درکشرخش هر لحظه میگوید که گلزار مخلد بین
زبان چرب او کارد درختانی پر از زیتونلب شیرین او خواند به افسون سوره والتین
ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العینهواه کاشف البلوی کعسق او یاسین
شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نوراکمال ساده الوافی یفوق الطور فی المتکین
فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غباو کم من میت احیا محیاه کیوم الدین
همیگوید مگو چیزی وگر نی هست تمییزیکه زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین
سکوتی عند احرار غدا کشاف اسراروراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین
چو میگوید بگو حاجت دهد گوشی بدین امتکه او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین
سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدریو ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین