غزل شمارهٔ ۱۸۵۷
توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآییندرون مدرسه حجره به پهلوی شهابالدین
پیاده قاضیم میخوان درون محکمه قاصدو یا خود داعی سلطان دعاها را کنم آمین
بدین حیله بگنجانی در آن خانه ربابی راکه نامم را بگردانی نهی نامم فلانالدین
که خلقان صورت و نامند مثال میوهٔ خامندکی از جانشان خبر باشد که آن تلخ است یا شیرین
وگر حال آورد قاضی سماعش آرزو آیدرباب خوب بنوازم سماعی آرمش شیرین
ز آواز سماع من اقنجی هم شود زندهسر از تربت برون آرد بکوبد پا کند تحسین
کفن را اندراندازد قوالانداز مستانهاز آن پس مردگان یک یک برون آیند هم در حین
عجب نبود که صورتها بدین آواز برخیزندکه صورتهای عشق تو درونت زنده شد میبین
ز مردم آن به کار آید کی زنده میشود در توو باقی تن غباری دان که پیدا میشود از طین
دلت را هر زمان نقشی تنت یک نقش افسردهاز آن افسردهای که تو بر آنی نهای با این
مرا گوید یکی صورت منم اصل غزل واگوخمش کردم نشاید داد این خاتم به هر گرگین