غزل شمارهٔ ۱۸۵۸
چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای مناز آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامانشود دل خصم جان من کند هجران سزای من
سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک اوشنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهانچگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من
یکی جامی به پیش آورد من از ناز گفتم نیبگفتا نی مگو بستان برای اقتضای من
چو از صافش چشیدم من مرا درداد یک دردییکی دردی گران خواری که کامل شد صفای من