غزل شمارهٔ ۱۸۵۶
مرا هر دم همیگویی که برگو قطعه شیرینبه هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین
زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسهبرآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین
تو بوسه عشق را دیدی مگر ای دل که پریدیکه هر جزوت شدهست ای دل چو لب نالان و بوسه چین
چو تلقین گفت پیغامبر شهیدان ره حق راتو هم مر کشته خود را بیا برخوان یکی تلقین
به تلقین گر کنی نیت بپرد مرده در ساعتکفن گردد بر او اطلس ز گورش بردمد نسرین
بکن پی مرکب تن را دلا چون تو نیاساییچه آسایی از آن مرکب که لنگ است او ز علیین
بکن پی اشتری را کاو نیاید در پیات هرگزبه خارستان همیگردد که خار افتاد او را تین
چو او را پی کنی در دم چو کشتی ره رود بیپاز موج بحر بیپایان نبرد بادبان دین