غزل شمارهٔ ۱۷۵۰
تلخی نکند شیرینذقنمخالی نکند از می دهنم
عریان کندم هر صبحدمیگوید که بیا من جامه کنم
در خانه جهد مهلت ندهداو بس نکند پس من چه کنم
از ساغر او گیج است سرماز دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلکچون میرود او در پیرهنم
از شیره او من شیردلمدر عربدهاش شیرین سخنم
میگفت که تو در چنگ منیمن ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام بر هر رگ منتو زخمه زنی من تن تننم
حاصل تو ز من دل برنکنیدل نیست مرا من خود چه کنم