غزل شمارهٔ ۱۷۵۱
تشنهٔ خویش کن مده آبمعاشق خویش کن ببر خوابم
تا شب و روز در نماز آیمای خیال خوش تو محرابم
گر خیال تو در فنا یابمدر زمان سوی مرگ بشتابم
بر امید خیال گوهر توجاذب هر مسی چو قلابم
بر امید مسببالاسبابرهزن کاروان اسبابم
رحمتی آر و پادشاهی کنکاین فراق تو بر نمیتابم
زان همیگردم و همینالمکه بر آب حیات دولابم
زان چو روزن گشادهام دل و چشمکه توی آفتاب و مهتابم
آن زمانی که نام تو شنوممست گردند نام و القابم
آن زمانی که آتش تو رسدبجهد این دل چو سیمابم
بس کن از گفت کز غبار سخنخود سخنبخش را نمییابم