غزل شمارهٔ ۱۵۹۲
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنمنی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم
نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دوکز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم
نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشمسوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم
ای سر رشته طربها عیسی دوران تویسر از این روزن فروکن گرچه من چون سوزنم
عشق را روز قیامت آتش و دودی بودنور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم
تا نبینم روی چون گلزار آن صد نوبهارهمچو لاله من سیه دل صدزبان چون سوسنم
شاه شمس الدین تبریزی منت عاشق بسمروز بزمت همچو مومم روز رزمت آهنم