غزل شمارهٔ ۱۵۹۱
وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنمبندها را بردرانم پندها را بشکنم
چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بندهمچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم
پنبهای از لاابالی در دو گوش دل نهمپند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم
مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه رومتا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم
تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم بادکی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم