گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۸۷

عشوه دادستی که من در بی‌وفایی نیستمبس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم
چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بندچون مرا گویی که دربند جدایی نیستم
من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقانمن ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم
من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کسزانک من جان غریبم این سرایی نیستم
ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنمخود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم
من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون بردغرقه‌ام در بحر و دربند سقایی نیستم
در غم آنم که او خود را نماید بی‌حجابهیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم