غزل شمارهٔ ۱۵۸۸
من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خمآنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم
کوزهها محتاج خم و خمها محتاج جودر میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم
مستیان بس پدید و خمشان را کس ندیدعالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم
گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عامپس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم
بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کردشد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم
جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهرجادوان را ریش خندی می کند جادوی خم
در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شرابهمچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم
تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهاننزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم
روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیستچون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم