گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۸۶

خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختمخویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم
کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدمساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم
دیده پردرد بودم دست در عیسی زدمخام دیدم خویش را در پخته‌ای آویختم
خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتمشعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم
عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبینمن چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم