گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۸۵

ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختمصد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
تو چراگاه خرانی نی مقام عیسییاین چراگاه خران را من چرا بشناختم
آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده‌ایدست و پایم بسته‌ای تا دست و پا بشناختم
دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حقدست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم
چون درخت از زیر خاکی دست‌ها بالا کنمدر هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم
ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمامگفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم
شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده‌ستسوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم
زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من استمن نه از جایم کجا را از کجا بشناختم
نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شوچیزها را بین که از ناچیزها بشناختم