غزل شمارهٔ ۱۵۸۲
هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلمکار دارم من به خانه لا نسلم لا نسلم
گفتهای فردا بیایم لطف و نیکویی نمایموعدهست این بینشانه لا نسلم لا نسلم
گفتهای رنجور دارم دل ز غم پرشور دارماین فریب است و بهانه لا نسلم لا نسلم
گفت مادر مادرانه چون ببینی دام و دانهاین چنین گو رهروانه لا نسلم لا نسلم
گوییم امروز زارم نیت حمام دارممی نمایی سنگ و شانه لا نسلم لا نسلم
هر کجا خوانند ما را تا فریبانند ما راغیر این عالی ستانه لا نسلم لا نسلم
بر سر مستان بیایی هر دمی زحمت نماییکاین فلان است آن فلانه لا نسلم لا نسلم
گوییم من خواجه تاشم عاقبت اندیش باشمتا درافتی در میانه لا نسلم لا نسلم
رو ترش کرد آن مپرسم تا ز شکل او بترسمای عجوزه بامثانه لا نسلم لا نسلم
دست از خشمم گزیدی گویی از عشقت گزیدممغلطه است این ای یگانه لا نسلم لا نسلم
جمله را نتوان شمردن شرح یک یک حیله کردننیست مکرت را کرانه لا نسلم لا نسلم