غزل شمارهٔ ۱۵۸۱
گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلمکاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم
متهم شو همچو یوسف تا در آن زندان درآییزانک در زندان نیاید جز مگر بدنام و ظالم
جای عاقل صدر دیوان جای مجنون قعر زندانحبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جای عالم
کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بنددکم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم
پنجه اندر خون شیران دارد آن شیر سماییغمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم
گر بگویم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشماندر این فتنه خوشم من تو برو می باش سالم
مشک بربند ای سقا تو گرچه اندر وقت خوردنمستی آرد این معانی حیرت آرد این معالم