غزل شمارهٔ ۱۵۸۰
تا دلبر خویش را نبینیمجز در تک خون دل نشینیم
ما به نشویم از نصیحتچون گمره عشق آن بهینیم
اندر دل درد خانه داریمدرمان نبود چو همچنینیم
در حلقه عاشقان قدسیسرحلقه چو گوهر نگینیم
حاشا که ز عقل و روح لافیمآتش در ما اگر همینیم
گر از عقبات روح جستیمستانه مرو که در کمینیم
چون فتنه نشان آسمانیمچون است که فتنه زمینیم
چون سادهتر از روان پاکیمپرنقش چرا مثال چینیم
پژمرده شود هزار دولتما تازه و تر چو یاسمینیم
گر متهمیم پیش هستیاندر تتق فنا امینیم
ما پشت بدین وجود داریمکاندر شکم فنا جنینیم
تبریز ببین چه تاجداریمزان سر که غلام شمس دینیم