گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۵۸

دانی کامروز از چه زردمای تو همه شب حریف نردم
در نرد دل از تو متهم شدکو مهره ربود از نبردم
گفتم که دلا بیار مهرهکز رفتن مهره من به دردم
بگشاد دلم بغل که می جوگر هست بیاب من نخوردم
دیوانه شدم ز درد مهرهدل را همه شب شکنجه کردم
می گفت بلی و گاه نی نیگه عشوه بداد گرم و سردم
گفتم که تو برده‌ای یقین استمن از تو به عشوه برنگردم
دل گفت چگونه دزد باشممن خازن چرخ لاژوردم
زین دمدمه از خرم بیفکنددریافت که من سلیم مردم
خر رفت و رسن ببرد و دل گفتمن در پی گرد او چه گردم