غزل شمارهٔ ۱۵۴۱
مرا خواندی ز در تو خستی از بامزهی بازی زهی بازی زهی دام
از آن بازی که من می دانم و توچه بازیها تو پختستی و من خام
توی کز مکر و از افسوس و وعدهچو خواهی سنگ و آهن را کنی رام
مها با این همه خوشی تو چونیز زحمتهای ما وز جور ایام
چه می پرسم تو خود چون خوش نباشیکه در مجلس تو داری جام بر جام
مرا در راه دی دشنام دادیچنین مستم ز شیرینی دشنام