گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۴۰

بیا با هم سخن از جان بگوییمز گوش و چشم‌ها پنهان بگوییم
چو گلشن بی‌لب و دندان بخندیمچو فکرت بی‌لب و دندان بگوییم
به سان عقل اول سر عالمدهان بربسته تا پایان بگوییم
سخندانان چو مشرف بر دهانندبرون از خرگه ایشان بگوییم
کسی با خود سخن پیدا نگویداگر جمله یکیم آن سان بگوییم
تو با دست تو چون گویی که برگیرچو همدستیم از آن دستان بگوییم
بداند دست و پا از جنبش دلدهان ساکن دل جنبان بگوییم
بداند ذره ذره امر تقدیراگر خواهی مثال آن بگوییم