غزل شمارهٔ ۱۵۴۲
چنان مستم چنان مستم من این دمکه حوا را بنشناسم ز آدم
ز شور من بشوریدهست دریاز سرمستی من مست است عالم
زهی سر ده که سر ببریده جلادکه تا دنیا نبیند هیچ ماتم
حلال اندر حلال اندر حلال استمی خنب خدا نبود مُحرّم
از این باده جوان گر خورده بودینبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستیاز آن که ابر تر بارد بر او نم
دل بیعقل شرح این بگفتیاگر بودی به عالم نیم مَحرَم
ز آب و گل برون بردی شما رااگر بودی شما را پای محکم