گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۳۵

بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیمکه تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
چو مؤمن آینه‌یْ مؤمن یقین شدچرا با آینه ما روگرانیم؟
کریمان جان فدایِ دوست کردندسگی بگذار، ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو اللهچرا در عشق همدیگر نخوانیم؟
غرض‌ها تیره دارد دوستی راغرض‌ها را چرا از دل نرانیم؟
گهی خوشدل شوی از من که میرمچرا مرده‌پرست و خصمِ جانیم؟
چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کردهمه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مُردم، آشتی کنکه در تسلیم، ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادنرُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم
خمش کن مرده‌وار ای دل، ازیرابه هستی متهم ما زین زبانیم