غزل شمارهٔ ۱۴۸۵
صبح است و صبوح است بر این بام برآییماز ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییمهنگام وصال است بدان خوش صور آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستاندر سایه این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیدهستشاید که به پیش تو چو مه شبسپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروزما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودیور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهاندرتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیرهستما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشاییدگفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیایدچون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقه غیب تو برگوی که تا مااز مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم