غزل شمارهٔ ۱۴۸۶
چون آینه رازنما باشد جانمتانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیزسوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردنزنده منگر در من زیرا نه چنانم
اندر کژیم منگر وین راست سخن بینتیر است حدیث من و من همچو کمانم
این سر چو کدو بر سر وین دلق تن منبازار جهان در به کی مانم به کی مانم
وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابیدارمش نگوسار از او من نچکانم
ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق راکز بحر بدان قطره جواهر بستانم
چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحربر چرخ وفا آید این ابر روانم
در حضرت شمس الحق تبریز ببارمتا سوسنها روید بر شکل زبانم