غزل شمارهٔ ۱۴۸۴
بشکن قدح باده که امروز چنانیمکز توبه شکستن سر توبه شکنانیم
گر باده فنا گشت فنا باده ما بسما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم
باده ز فنا دارد آن چیز که داردگر باده بمانیم از آن چیز نمانیم
از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیزکاین چیز نه پردهست نه ما پرده درانیم
با غمزه سرمست تو میریم و اسیریمبا عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم
گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود استکان نقش که نقاش ازل کرد همانیم
این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیستزین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم
گفتی که جدا ماندهای از بر معشوقما در بر معشوق ز انده در امانیم
معشوق درختی است که ما از بر اوییماز ما بر او دور شود هیچ نمانیم
چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیمچون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم
شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوشای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم
چون برگ خورد پیله شود برگ بریشمما پیله عشقیم که بیبرگ جهانیم
ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیمآن وقت که پا نیست شود پای دوانیم
بستیم دهان خود و باقی غزل راآن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم