گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰۹

ای تو بداده در سحر از کف خویش باده‌امناز رها کن ای صنم راست بگو که داده‌ام
گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرمبر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده‌ام
چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شددوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده‌ام
چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوستنامه عهد دوست را بر سر دل نهاده‌ام
زاده اولم بشد زاده عشقم این نفسمن ز خودم زیادتم زانک دو بار زاده‌ام
چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر بردهمچو روان عاشقان صاف و لطیف و ساده‌ام
من به شهی رسیده‌ام زلف خوشش کشیده‌امخانه شه گرفته‌ام گرچه چنین پیاده‌ام
از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببینمات شدم ز عشق تو لیک از او زیاده‌ام