گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۱۰

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدمدیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخوردتا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم
نیستم از روان‌ها بر حذرم ز جان‌هاجان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم
آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدوتا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم
از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دستاین دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم
این همه ناله‌های من نیست ز من همه از اوستکز مدد می لبش بی‌دل و بی‌زبان شدم
گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقیمن ز برای این سخن شهره عاشقان شدم
جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار منمن به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم