گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰۸

تا به کی ای شکر چو تن بی‌دل و جان فغان کنمچند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
از غم و اندهان من سوخت درون جان منجمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم
چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنیچند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم
مؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنمهمچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم
چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمرچون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم
سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنمکآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم
ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قریندور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم