گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۱۵

روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینکز عشق بی‌نشان آمد نشان بی‌نشان اینک
ببین در رنگ معشوقان نگر در رنگ مشتاقانکه آمد این دو رنگ خوش از آن بی‌رنگ جان اینک
فلک مر خاک را هر دم هزاران رنگ می‌بخشدکه نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک
چو اصل رنگ بی‌رنگست و اصل نقش بی‌نقشستچو اصل حرف بی‌حرفست چو اصل نقد کان اینک
توی عاشق توی معشوق توی جویان این هر دوولی تو توی بر تویی ز رشک این و آن اینک
تو مشک آب حیوانی ولی رشکت دهان بندددهان خاموش و جان نالان ز عشق بی‌امان اینک
سحرگه ناله مرغان رسولی از خموشانستجهان خامش نالان نشانش در دهان اینک
ز ذوقش گر ببالیدی چرا از هجر نالیدیتو منکر می‌شوی لیکن هزاران ترجمان اینک
اگر نه صید یاری تو بگو چون بی‌قراری توچو دیدی آسیا گردان بدان آب روان اینک
اشارت می‌کند جانم که خامش که مرنجانمخموشم بنده فرمانم رها کردم بیان اینک