غزل شمارهٔ ۱۳۱۴
به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانکشب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک
دهان بر مینهاد او دست یعنی دم مزن خامشو میفرمود چشم او درآ در کار پنهانک
چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستمهمیدزدیدم آن گلها از آن گلزار پنهانک
بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاریبرانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک
بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شبمهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک
از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامشنوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک
بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهاناز آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک
که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آریولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک
مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزیکجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک