غزل شمارهٔ ۱۳۱۶
رو رو که نهای عاشق ای زلفک و ای خالکای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچکبر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک
ای نازک نازکدل دل جو که دلت ماندروزی که جدا مانی از زرک و از مالک
اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردیدل همچو دل میمک قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی از زال چه میترسییا رب برهان او را از ننگ چنین زالک
من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشدبر چرخ همیگشتی سرمستک و خوش حالک
میگشتی و میگفتی ای زهره به من بنگرسرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک
درویشی وانگه غم از مست نبیذی کمرو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک
بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنوبگذار منجم را در اختر و در فالک
من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارممن خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک
با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگرمیگفت به زیر لب لا تخدعنی والک
میگفتم و میپختم در سینه دو صد حیلتمیگفت مرا خندان کم تکتم احوالک
خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تونی بلبل قوالی درمانده در این قالک