غزل شمارهٔ ۱۲۶۱
روی تو جان جانست از جان نهان مدارشآنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش
ای قطب آسمانها در آسمان جانهاجان گرد توست گردان میدار بیقرارش
همچون انار خندان عالم نمود دنداندر خویش مینگنجد از خویشتن برآرش
نگذارد آفتابش یک ذره اختیارمتا اختیار دارم کی باشم اختیارش
از خاک چون غباری برداشت باد عشقمآن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش
در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمدکز عشق خاکیان را بر میکشد بهارش
هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالشهم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش
جامش نعوذبالله دامش نعوذباللهنامش نعوذبالله والله که نیست یارش
من همچو گلبنانم او همچو باغبانماز وی شکفت جانم بر وی بود نثارش
چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیملرزان که تا نیفتم الا که در کنارش
حیله گریست کارش مهره بریست کارشپرده دریست کارش نی سرسریست کارش
میخارد این گلویم گویم عجب نگویمبگذار تا بخارد بیمحرمی مخارش