گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۶۰

اندرآمد شاه شیرینان ترشجان شیرینم فدای آن ترش
چشم کژبین را بگفتم کژ مبینکس کند باور گل خندان ترش
در هر آن زندان که درتابد رخشکس نماند در همه زندان ترش
گرد باغش گشتم و والله نبودمیوه‌ای اندر همه بستان ترش
در حرم خندان بود سلطان ولیکمی‌نماید خویش در دیوان ترش
گر تو مرد مؤمنی باور مکنانگبین و شکر و ایمان ترش
منکر ار باشد ترش نبود عجبنسبتی دارد به بادنجان ترش