غزل شمارهٔ ۱۱۵۶
مطربِ عاشقان بجنبان تاربزن آتش به مؤمن و کفار
مصلحت نیست عشق را خمشیپرده از روی مصلحت بردار
تا بنگریست طفل گهوارهکی دهد شیر مادر غمخوار
هر چه غیرِ خیالِ معشوقستخارِ عشقست اگر بود گلزار
مطربا چون رسی به شرح دلمپای در خون نهادهای هش دار
پای آهسته نِه که تا نجهدچکهای خونِ دل به هر دیوار
مطربا زخمهای دل میبینتا ندانند خویشتن خوشدار
مطربا نام بر ز معشوقیکز دلِ ما ببرد صبر و قرار
من چه گفتم کجا بماند دلیگر دلم کوه بود رفت از کار
نام او گوی و نام من کم کنتا لقب گویمت نکوگفتار
چون ز رفتار او سخن گویمدل کجا میرود زهی رفتار
شمس تبریز عیسی عهدیهست در عهد تو چنین بیمار