غزل شمارهٔ ۱۱۵۷
گر تو خواهی وطن پر از دلدارخانه را رو تهی کن از اغیار
ور تو خواهی سماع را گیرادور دارش ز دیده انکار
هر که او را سماع مست نکردمنکرش دان اگر چه کرد اقرار
هر که اقرار کرد و باده شناختعاقلش نام نه مگو خمار
به بهانه به ره کن آنها راتا شوی از سماع برخوردار
وز میان خویش را برون کن تیزتا بگیری تو خویش را به کنار
سایه یار به که ذکر خدایاینچنین گفتهست صدر کبار
تا نگویی که گل هم از خارستزانک هر خار گل نیارد بار
خار بیگانه را ز دل برکنخار گل را به جان و دل میدار
موسی اندر درخت آتش دیدسبزتر میشد آن درخت از نار
شهوت و حرص مرد صاحب دلهمچنین دان و همچنین پندار
صورت شهوتست لیکن هستهمچو نار خلیل پرانوار
شمس تبریز را بشر بینندچون گشایند دیدهها کفار