غزل شمارهٔ ۱۰۹
بکت عینی غداة البین دمعاو اخری بالبکا بخلت علینا
فعاقبت التی بخلت علینابان غمضتها یوم التقینا
چه مرد آن عتابم، خیز یارابده آن جام مالامال صهبا
نرنجم ز آنچه مردم میبرنجندکه پیشم جمله جانها هست یکتا
اگر چه پوستینی بازگونهبپوشیدهست این اجسام بر ما
تو را در پوستین من میشناسمهمان جان منی در پوست جانا
بدرم پوست را تو هم بدرانچرا سازیم با خود جنگ و هیجا
یکی جانیم در اجسام مفرقاگر خُردیم اگر پیریم و برنا
چراغکهاست کآتش را جدا کردیکی اصل است ایشان را و منشا
یکی طبع و یکی رنگ و یکی خویکه سرهاشان نباشد غیر پاها
در این تقریر برهانهاست در دلبه سر با تو بگویم یا به اخفا
غلط، خود تو بگویی با تو آن راچه تو بر توست بنگر این تماشا