غزل شمارهٔ ۱۰۷۴
گرْم در گفتار آمد آن صنم اَین الفراربانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعلهکیست بر در؟ کیست بر در؟ هم منم این الفرار
از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آنهم منم بر در که حلقه میزنم این الفرار
هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهرور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار
چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتستچون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار
گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزدبنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار
زین قفس سر را ز هر سوراخ بیرون میکنمسوی وصلت پرّ خود را میکنم این الفرار
در درون این قفس تن در سر سودا گداختوز قفس بیرون به هر دم گردنم این الفرار
بیمی از شمس الحق تبریز مستِ گفتنمطوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار