غزل شمارهٔ ۱۰۷۳
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دارخوی من کی خوش شود بیروی خوبت ای نگار
بیتو هستم چون زمستان خلق از من در عذاببا تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار
بیتو بیعقلم ملولم هر چه گویم کژ بودمن خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان؟ باز در جیحون شدنخوی بد را چیست درمان؟ بازدیدن روی یار
آب جان محبوس میبینم در این گرداب تنخاک را بر میکنم تا ره کنم سوی بحار
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهیتا فغان بر ناورد از حسرتش اومیدوار
چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیرگر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار