غزل شمارهٔ ۱۰۷۵
آینهیْ چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار؟کرّ مادرزاد را با نالهٔ سرنا چه کار؟
هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا؟طفلک نوزاد را با بادهٔ حمرا چه کار؟
دست زهره در حنا، او کی سلحشوری کند؟مرغ خاکی را به موج و غرهٔ دریا چه کار؟
بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبردمر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار؟
قوم رندانیم در کنج خرابات فناخواجه! ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار؟
صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشتهایمچون تو افلاطون عقلی، رو، تو را با ما چه کار؟
با چنین عقل و دل آیی سوی قطّاعان راهتاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار؟
زخم شمشیرست اینجا زخم زوبین هر طرفجمع خاتونانِ نازکساقِ رعنا را چه کار؟
رُستمان امروز اندر خون خود غلطان شدندزالکان پیر را با قامت دوتا چه کار؟
عاشقان را منبلان دان زخمخوار و زخمدوستعاشقانِ عافیت را با چنین سودا چه کار؟
عاشقان بوالعجب تا کشتهتر خود زندهتردر جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار؟
وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دینرفته تبریز و شنیده، رو، تو را آنجا چه کار؟
از ورای هر دو عالم بانگ آید روح راپس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار؟