بخش ۴ - بازگشتن به حکایت پیل
گفت ناصح بشنوید این پند منتا دل و جانتان نگردد ممتحن
با گیاه و برگها قانع شویددر شکار پیلبچگان کم روید
من برون کردم ز گردن وام نصحجز سعادت کی بود انجام نصح
من به تبلیغ رسالت آمدمتا رهانم مر شما را از ندم
هین مبادا که طمع رهتان زندطمع برگ از بیخهاتان بر کند
این بگفت و خیربادی کرد و رفتگشت قحط و جوعشان در راه زفت
ناگهان دیدند سوی جادهایپور پیلی فربهی نو زادهای
اندر افتادند چون گرگان مستپاک خوردندش فرو شستند دست
آن یکی همره نخورد و پند دادکه حدیث آن فقیرش بود یاد
از کبابش مانع آمد آن سخنبخت نو بخشد تو را عقل کهن
پس بیفتادند و خفتند آن همهوان گرسنه چون شبان اندر رمه
دید پیلی سهمناکی میرسیداولاً آمد سوی حارس دوید
بوی میکرد آن دهانش را سه بارهیچ بویی زو نیامد ناگوار
چند باری گرد او گشت و برفتمر ورا نازرد آن شهپیل زفت
مر لب هر خفتهای را بوی کردبوی میآمد ورا زان خفته مرد
از کباب پیلزاده خورده بودبر درانید و بکشتش پیل زود
در زمان او یک به یک را زان گروهمیدرانید و نبودش زان شکوه
بر هوا انداخت هر یک را گزافتا همیزد بر زمین میشد شکاف
ای خورندهٔ خون خلق از راه بردتا نه آرد خون ایشانت نبرد
مال ایشان خون ایشان دان یقینزانک مال از زور آید در یمین
مادر آن پیلبچگان کین کَشدپیل بچهخواره را کیفر کُشد
پیلبچه میخوری ای پارهخوارهم بر آرد خصم پیل از تو دمار
بوی رسوا کرد مکر اندیش راپیل داند بوی طفل خویش را
آنک یابد بوی حق را از یمنچون نیابد بوی باطل را ز من
مصطفی چون برد بوی از راه دورچون نیابد از دهان ما بخور
هم بیابد لیک پوشاند ز مابوی نیک و بد بر آید بر سما
تو همیخسپی و بوی آن حراممیزند بر آسمانِ سبزفام
همره انفاس زشتت میشودتا به بوگیران گردون میرود
بوی کبر و بوی حرص و بوی آزدر سخن گفتن بیاید چون پیاز
گر خوری سوگند من کی خوردهاماز پیاز و سیر تقوی کردهام
آن دمِ سوگند، غمازی کندبر دماغ همنشینان بر زند
پس دعاها رد شود از بوی آنآن دل کژ مینماید در زبان
اخسؤا آید جواب آن دعاچوب رد باشد جزای هر دغا
گر حدیثت کژ بود معنیت راستآن کژی لفظ مقبول خداست