بخش ۲۱۱ - رسیدن بانگ طلسمی نیمشب مهمان مسجد را
بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سختکه نرفت از جا بدان آن نیکبخت
گفت چون ترسم چو هست این طبل عیدتا دهل ترسد که زخم او را رسید
ای دهلهای تهی بی قلوبقسمتان از عید جان شد زخم چوب
شد قیامت عید و بیدینان دهلما چو اهل عید خندان همچو گل
بشنو اکنون این دهل چون بانگ زددیگ دولتبا چگونه میپزد
چونک بشنود آن دهل آن مرد دیدگفت چون ترسد دلم از طبل عید
گفت با خود هین ملرزان دل کزینمرد جان بددلان بییقین
وقت آن آمد که حیدروار منملک گیرم یا بپردازم بدن
بر جهید و بانگ بر زد کای کیاحاضرم اینک اگر مردی بیا
در زمان بشکست ز آواز آن طلسمزر همیریزید هر سو قسم قسم
ریخت چند این زر که ترسید آن پسرتا نگیرد زر ز پری راه در
بعد از آن برخاست آن شیر عتیدتا سحرگه زر به بیرون میکشید
دفن میکرد و همی آمد بزربا جوال و توبره بار دگر
گنجها بنهاد آن جانباز از آنکوری ترسانی واپس خزان
این زر ظاهر بخاطر آمدستدر دل هر کور دور زرپرست
کودکان اسفالها را بشکنندنام زر بنهند و در دامن کنند
اندر آن بازی چو گویی نام زرآن کند در خاطر کودک گذر
بل زر مضروب ضرب ایزدیکو نگردد کاسد آمد سرمدی
آن زری کین زر از آن زر تاب یافتگوهر و تابندگی و آب یافت
آن زری که دل ازو گردد غنیغالب آید بر قمر در روشنی
شمع بود آن مسجد و پروانه اوخویشتن در باخت آن پروانهخو
پر بسوخت او را ولیکن ساختشبس مبارک آمد آن انداختش
همچو موسی بود آن مسعودبختکاتشی دید او به سوی آن درخت
چون عنایتها برو موفور بودنار میپنداشت و خود آن نور بود
مرد حق را چون ببینی ای پسرتو گمان داری برو نار بشر
تو ز خود میآیی و آن در تو استنار و خار ظن باطل این سو است
او درخت موسی است و پر ضیانور خوان نارش مخوان باری بیا
نه فطام این جهان ناری نمودسالکان رفتند و آن خود نور بود
پس بدان که شمع دین بر میشوداین نه همچون شمع آتشها بود
این نماید نور و سوزد یار راو آن بصورت نار و گل زوار را
این چو سازنده ولی سوزندهایو آن گه وصلت دل افروزندهای
شکل شعلهٔ نور پاک سازوارحاضران را نور و دوران را چو نار