بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان
آن بخاری نیز خود بر شمع زدگشته بود از عشقش آسان آن کبد
آه سوزانش سوی گردون شدهدر دل صدر جهان مهر آمده
گفته با خود در سحرگه کای احدحال آن آوارهٔ ما چون بود
او گناهی کرد و ما دیدیم لیکرحمت ما را نمیدانست نیک
خاطر مجرم ز ما ترسان شودلیک صد اومید در ترسش بود
من بترسانم وقیح یاوه راآنک ترسد من چه ترسانم ورا
بهر دیگ سرد آذر میرودنه بدان کز جوش از سر میرود
آمنان را من بترسانم به علمخایفان را ترس بردارم به حلم
پارهدوزم پاره در موضع نهمهر کسی را شربت اندر خور دهم
هست سر مرد چون بیخ درختزان بروید برگهاش از چوب سخت
درخور آن بیخ رسته برگهادر درخت و در نفوس و در نهی
برفلک پرهاست ز اشجار وفااصلها ثابت و فرعه فی السما
چون برست از عشق پر بر آسمانچون نروید در دل صدر جهان
موج میزد در دلش عفو گنهکه ز هر دل تا دل آمد روزنه
که ز دل تا دل یقین روزن بودنه جدا و دور چون دو تن بود
متصل نبود سفال دو چراغنورشان ممزوج باشد در مساغ
هیچ عاشق خود نباشد وصلجوکه نه معشوقش بود جویای او
لیک عشق عاشقان تن زه کندعشق معشوقان خوش و فربه کند
چون درین دل برق مهر دوست جستاندر آن دل دوستی میدان که هست
در دل تو مهر حق چون شد دوتوهست حق را بی گمانی مهر تو
هیچ بانگ کف زدن ناید بدراز یکی دست تو بی دستی دگر
تشنه مینالد که ای آب گوارآب هم نالد که کو آن آبخوار
جذب آبست این عطش در جان ماما از آن او و او هم آن ما
حکمت حق در قضا و در قدرکرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزای جهان زان حکم پیشجفت جفت و عاشقان جفت خویش
هست هر جزوی ز عالم جفتخواهراست همچون کهربا و برگ کاه
آسمان گوید زمین را مرحبابا توم چون آهن و آهنربا
آسمان مرد و زمین زن در خردهرچه آن انداخت این میپرورد
چون نماند گرمیش بفرستد اوچون نماند تری و نم بدهد او
برج خاکی خاک ارضی را مددبرج آبی تریش اندر دمد
برج بادی ابر سوی او بردتا بخارات وخم را بر کشد
برج آتش گرمی خورشید ازوهمچو تابهٔ سرخ ز آتش پشت و رو
هست سرگردان فلک اندر زمنهمچو مردان گرد مکسب بهر زن
وین زمین کدبانویها میکندبر ولادات و رضاعش میتند
پس زمین و چرخ را دان هوشمندچونک کار هوشمندان میکنند
گر نه از هم این دو دلبر میمزندپس چرا چون جفت در هم میخزند
بی زمین کی گل بروید و ارغوانپس چه زاید ز آب و تاب آسمان
بهر آن میلست در ماده به نرتا بود تکمیل کار همدگر
میل اندر مرد و زن حق زان نهادتا بقا یابد جهان زین اتحاد
میل هر جزوی به جزوی هم نهدز اتحاد هر دو تولیدی زهد
شب چنین با روز اندر اعتناقمختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنندلیک هر دو یک حقیقت میتنند
هر یکی خواهان دگر را همچو خویشاز پی تکمیل فعل و کار خویش
زانک بی شب دخل نبود طبع راپس چه اندر خرج آرد روزها