گنج

بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۲۳ بیت
بعد ماهی چون رسیدند آن طرفبی‌نوا ایشان ستوران بی علف
روستایی بین که از بدنیتیمی‌کند بعد اللتیا والتی
روی پنهان می‌کند زیشان به روزتا سوی باغش بنگشایند پوز
آنچنان رو که همه زرق و شرستاز مسلمانان نهان اولیترست
رویها باشد که دیوان چون مگسبر سرش بنشسته باشند چون حرس
چون ببینی روی او در تو فتندیا مبین آن رو چو دیدی خوش مخند
در چنان روی خبیث عاصیهگفت یزدان نسفعن بالناصیه
چون بپرسیدند و خانه‌ش یافتندهمچو خویشان سوی در بشتافتند
در فرو بستند اهل خانه‌اشخواجه شد زین کژروی دیوانه‌وش
لیک هنگام درشتی هم نبودچون در افتادی به چَه تیزی چه سود
بر درش ماندند ایشان پنج روزشب به سرما روز خود خورشیدسوز
نه ز غفلت بود ماندن نه خریبلک بود از اضطرار و بی‌خری
با لئیمان بسته نیکان ز اضطرارشیر مرداری خورد از جوع زار
او همی‌دیدش همی‌کردش سلامکه فلانم من مرا اینست نام
گفت باشد من چه دانم تو کیییا پلیدی یا قرین پاکیی
گفت این دم با قیامت شد شبیهتا برادر شد یفر من اخیه
شرح می‌کردش که من آنم که تولوتها خوردی ز خوان من دوتو
آن فلان روزت خریدم آن متاعکل سر جاوز الاثنین شاع
سِرّ مهر ما شنیدستند خلقشرم دارد رو چو نعمت خورد حلق
او همی‌گفتش چه گویی تُرَّهاتنه تو را دانم نه نامِ تو نه جات
پنجمین شب ابر و بارانی گرفتکاسمان از بارشش دارد شگفت
چون رسید آن کارد اندر استخوانحلقه زد خواجه که مهتر را بخوان
چون به صَد الحاح آمد سوی درگفت آخر چیست ای جان پدر
گفت من آن حقها بگذاشتمترک کردم آنچ می‌پنداشتم
پنج‌ساله رنج دیدم پنج روزجان مسکینم درین گرما و سوز
یک جفا از خویش و از یار و تباردر گرانی هست چون سیصد هزار
زانک دل ننهاد بر جور و جفاشجانش خوگر بود با لطف و وفاش
هرچه بر مردم بلا و شدتستاین یقین دان کز خلاف عادتست
گفت ای خورشید مهرت در زوالگر تو خونم ریختی کردم حلال
امشب باران به ما ده گوشه‌ایتا بیابی در قیامت توشه‌ای
گفت یک گوشه‌ست آن باغبانهست اینجا گرگ را او پاسبان
در کفش تیر و کمان از بهر گرگتا زند گر آید آن گرگ سترگ
گر تو آن خدمت کنی جا آنِ تُستورنه جای دیگری فرمای جُست
گفت صد خدمت کنم تو جای دهآن کمان و تیر در کفم بنه
من نخسپم حارسی رز کنمگر بر آرد گرگ سَر، تیرش زنم
بهر حق مگذارم امشب ای دودلآب باران بر سر و در زیر گل
گوشه‌ای خالی شد و او با عیالرفت آنجا جای تنگ و بی مجال
چون ملخ بر همدگر گشته سواراز نهیب سیل اندر کنج غار
شب همه شب جمله گویان ای خدااین سزای ما سزای ما سزا
این سزای آنکِ شد یار خسانیا کسی کرد از برای ناکسان
این سزای آنکِ اندر طمْعِ خامترک گوید خدمت خاک کرام
خاک پاکان لیسی و دیوارشانبهتر از عام و رز و گلزارشان
بندهٔ یک مرد روشن‌دل شویبه که بر فرق سر شاهان روی
از ملوک خاک جز بانگ دهلتو نخواهی یافت ای پیک سبل
شهریان خود ره‌زنان نسبت به روحروستایی کیست گیج و بی فتوح
این سزای آنکِ بی تدبیر عقلبانگ غولی آمدش بگزید نقل
چون پشیمانی ز دل شد تا شغافزان سپس سودی ندارد اعتراف
آن کمان و تیر اندر دست اوگرگ را جویان همه شب سو بسو
گرگ بر وی خود مسلط چون شررگرگ جویان و ز گرگ او بی‌خبر
هر پشه هر کیک چون گرگی شدهاندر آن ویرانه‌شان زخمی زده
فرصت آن پشه راندن هم نبوداز نهیب حملهٔ گرگ عنود
تا نباید گرگ آسیبی زندروستایی ریش خواجه بر کند
این چنین دندان‌کنان تا نیمشبجانشان از ناف می‌آمد به لب
ناگهان تمثال گرگ هشته‌ایسر بر آورد از فراز پشته‌ای
تیر را بگشاد آن خواجه ز شستزد بر آن حیوان که تا افتاد پست
اندر افتادن ز حیوان باد جستروستایی های کرد و کوفت دست
ناجوامردا که خرکرهٔ منستگفت نه این گرگ چون آهرمنست
اندرو اشکال گرگی ظاهرستشکل او از گرگی او مخبرست
گفت نه بادی که جست از فَرْج ویمی‌شناسم همچنانک آبی ز می
کشته‌ای خرکره‌ام را در ریاضکه مبادت بسط هرگز ز انقباض
گفت نیکوتر تفحص کن شبستشخصها در شب ز ناظر محجبست
شب غلط بنماید و مبدل بسیدید صایب شب ندارد هر کسی
هم شب و هم ابر و هم باران ژرفاین سه تاریکی غلط آرد شگرف
گفت آن بر من چو روز روشنستمی‌شناسم باد خرکرهٔ منست
در میان بیست باد آن باد رامی‌شناسم چون مسافر زاد را
خواجه بر جست و بیامد ناشکفتروستایی را گریبانش گرفت
کابله طرار شید آورده‌ایبنگ و افیون هر دو با هم خورده‌ای
در سه تاریکی شناسی بادِ خَرچون ندانی مر مرا ای خیره‌سر
آنک داند نیمشب گوساله راچون نداند همره ده‌ساله را
خویشتن را عارف و واله کنیخاک در چشم مروت می‌زنی
که مرا از خویش هم آگاه نیستدر دلم گنجای جز الله نیست
آنچ دی خوردم از آنم یاد نیستاین دل از غیر تحیر شاد نیست
عاقل و مجنون حقم یاد آردر چنین بی‌خویشیم معذور دار
آنک مرداری خورد یعنی نبیدشرع او را سوی معذوران کشید
مست و بنگی را طلاق و بیع نیستهمچو طفلست او معاف و معتقیست
مستیی کاید ز بوی شاه فردصد خم می در سر و مغز آن نکرد
پس برو تکلیف چون باشد روااسب ساقط گشت و شد بی دست و پا
بار کی نهد در جهان خرکره رادرس کی دهد پارسی بومره را
بار بر گیرند چون آمد عرجگفت حق لیس علی الاعمی حرج
سوی خود اعمی شدم از حق بصیرپس معافم از قلیل و از کثیر
لاف درویشی زنی و بی‌خودیهای هوی مستیان ایزدی
که زمین را من ندانم ز آسمانامتحانت کرد غیرت امتحان
باد خرکره چنین رسوات کردهستی نفی تو را اثبات کرد
این چنین رسوا کند حق شید رااین چنین گیرد رمیده‌صید را
صد هزاران امتحانست ای پسرهر که گوید من شدم سرهنگ در
گر نداند عامه او را ز امتحانپختگانِ راه جویندش نشان
چون کند دعویِ خیاطی خسیافکند در پیش او شه اطلسی
که ِببُر این را بغلطاق فراخز امتحان پیدا شود او را دو شاخ
گر نبودی امتحان هر بدیهر مخنث در وغا رستم بدی
خود مخنث را زره پوشیده گیرچون ببیند زخم گردد چون اسیر
مست حق هشیار چون شد از دبورمست حق ناید به خود تا نفخ صور
بادهٔ حق راست باشد بی دروغدوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ
ساختی خود را جنید و بایزیدرو که نشناسم تبر را از کلید
بدرگی و منبلی و حرص و آزچون کنی پنهان بشید ای مکرساز
خویش را منصور حلاجی کنیآتشی در پنبهٔ یاران زنی
که بنشناسم عمر از بولهبباد کرهٔ خود شناسم نیمشب
ای خری کین از تو خر باور کندخویش را بهر تو کور و کر کند
خویش را از ره‌روان کمتر شمرتو حریف ره‌ریانی گُه مخور
بازپر از شید سوی عقل تازکی پرد بر آسمان پر مجاز
خویشتن را عاشق حق ساختیعشق با دیو سیاهی باختی
عاشق و معشوق را در رستخیزدو بدو بندند و پیش آرند تیز
تو چه خود را گیج و بی‌خود کرده‌ایخون رز کو خون ما را خورده‌ای
رو که نشناسم تو را از من بجهعارف بی‌خویشم و بهلول ده
تو توهم می‌کنی از قرب حقکه طبق‌گر دور نبود از طبق
این نمی‌بینی که قرب اولیاصد کرامت دارد و کار و کیا
آهن از داوود مومی می‌شودموم در دستت چو آهن می‌بود
قرب خلق و رزق بر جمله‌ست عامقرب وحی عشق دارند این کرام
قرب بر انواع باشد ای پدرمی‌زند خورشید بر کهسار و زر
لیک قربی هست با زر شید راکه از آن آگه نباشد بید را
شاخ خشک و تر قریب آفتابآفتاب از هر دو کی دارد حجاب
لیک کو آن قربت شاخ طریکه ثمار پخته از وی می‌خوری
شاخ خشک از قربت آن آفتابغیر زوتر خشک گشتن گو بیاب
آنچنان مستی مباش ای بی‌خردکه به عقل آید پشیمانی خورد
بلک از آن مستان که چون می می‌خورندعقلهای پخته حسرت می‌برند
ای گرفته همچو گربه موش پیرگر از آن می شیرگیری شیر گیر
ای بخورده از خیالی جام هیچهمچو مستان حقایق بر مپیچ
می‌فتی این سو و آن سو مست‌وارای تو این سو نیستت زان سو گذار
گر بدان سو راه یابی بعد از آنگه بدین سو گه بدان سو سر فشان
جمله این سویی از آن سو گپ مزنچون نداری مرگ هرزه جان مکن
آن خضرجان کز اجل نهراسد اوشاید ار مخلوق را نشناسد او
کام از ذوق توهم خوش کنیدر دمی در خیک خود پرش کنی
پس به یک سوزن تهی گردی ز باداین چنین فربه تن عاقل مباد
کوزه‌ها سازی ز برف اندر شتاکی کند چون آب بیند آن وفا