بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود
همچو مجنون کاو سگی را مینواختبوسهاش میداد و پیشش میگداخت
گرد او میگشت خاضع در طوافهم جلاب شکرش میداد صاف
بوالفضولی گفت ای مجنون خاماین چه شیدست این که میآری مدام
پوز سگ دایم پلیدی میخوردمقعد خود را به لب میاسترد
عیبهای سگ بسی او بر شمردعیبدان از غیبدان بویی نبرد
گفت مجنون تو همه نقشی و تناندر آ و بنگرش از چشم من
کاین طلسم بستهٔ مولیست اینپاسبان کوچهٔ لیلیست این
همنشین بین و دل و جان و شناختکاو کجا بگزید و مسکنگاه ساخت
او سگ فرخرخ کهف منستبلک او همدرد و هملهف منست
آن سگی که باشد اندر کوی اومن به شیران کی دهم یک موی او
ای که شیران مر سگانش را غلامگفت امکان نیست خامش والسلام
گر ز صورت بگذرید ای دوستانجنت است و گلستان در گلستان
صورت خود چون شکستی سوختیصورت کل را شکست آموختی
بعد از آن هر صورتی را بشکنیهمچو حیدر باب خیبر بر کنی
سغبهٔ صورت شد آن خواجهٔ سلیمکه به ده میشد به گفتاری سقیم
سوی دام آن تملق شادمانهمچو مرغی سوی دانهٔ امتحان
از کرم دانست مرغ آن دانه راغایت حرص است نه جود آن عطا
مرغکان در طمع دانه شادمانسوی آن تزویر پران و دوان
گر ز شادی خواجه آگاهت کنمترسم ای رهرو که بیگاهت کنم
مختصر کردم چو آمد ده پدیدخود نبود آن ده ره دیگر گزید
قرب ماهی ده به ده میتاختندزانک راه ده نکو نشناختند
هر که در ره بی قلاوزی رودهر دو روزه راه صدساله شود
هر که تازد سوی کعبه بی دلیلهمچو این سرگشتگان گردد ذلیل
هر که گیرد پیشهای بیاوستاریشخندی شد به شهر و روستا
جز که نادر باشد اندر خافقینآدمی سر بر زند بی والدین
مال او یابد که کسبی میکندنادری باشد که بر گنجی زند
مصطفایی کو که جسمش جان بودتا که رحمن علمالقرآن بود
اهل تن را جمله علم بالقلمواسطه افراشت در بذل کرم
هر حریصی هست محروم ای پسرچون حریصان تگ مرو آهستهتر
اندر آن ره رنجها دیدند و تابچون عذاب مرغ خاکی در عذاب
سیر گشته از ده و از روستاوز شکرریز چنان نا اوستا