بخش ۱۶ - رفتن خواجه و قومش به سوی ده
خواجه و بچگان جهازی ساختندبر ستوران جانب ده تاختند
شادمانه سوی صحرا راندندسافروا کی تغنموا بر خواندند
کز سفرها ماه کیخسرو شودبی سفرها ماه کی خسرو شود؟
از سفر بیدق شود فرزینِ رادوز سفر یابید یوسف صد مراد
روز روی از آفتابی سوختندشب ز اختر راه میآموختند
خوب گشته پیش ایشان راهِ زشتاز نشاطِ دِه شده ره چون بهشت
تلخ از شیرینلبان خوش میشودخار از گلزار دلکش میشود
حنظل از معشوق خرما میشودخانه از همخانه صحرا میشود
ای بسا از نازنینان خارکشبر امید گلعذار ماهوش
ای بسا حمال گشته پشتریشاز برای دلبر مهروی خویش
کرده آهنگر جمال خود سیاهتا که شب آید ببوسد روی ماه
خواجه تا شب بر دکانی چار میخزانک سروی در دلش کردهست بیخ
تاجری دریا و خشکی میرودآن به مهر خانهشینی میدود
هر که را با مُرده سودایی بودبر امید زندهسیمایی بود
آن دروگر روی آورده به چوببر امید خدمت مهروی خوب
بر امید زندهای کن اجتهادکاو نگردد بعدِ روزی دو جماد
مونسی مگزین خسی را از خسیعاریت باشد درو آن مونسی
انس تو با مادر و بابا کجاستگر به جز حق مونسانت را وفاست
انس تو با دایه و لالا چه شدگر کسی شاید بغیر حق عضد
انس تو با شیر و با پستان نماندنفرت تو از دبیرستان نماند
آن شعاعی بود بر دیوارشانجانب خورشید وا رفت آن نشان
بر هر آن چیزی که افتد آن شعاعتو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع
عشق تو بر هر چه آن موجود بودآن ز وصف حق زر اندود بود
چون زری با اصل رفت و مس بماندطبع سیر آمد طلاق او براند
از زر اندود صفاتش پا بکشاز جهالت قلب را کم گوی خوَش
کان خوشی در قلبها عاریت استزیر زینت مایهٔ بیزینت است
زر ز روی قلب در کان میرودسوی آن کان رو تو هم کآن میرود
نور از دیوار تا خور میرودتو بدان خور رو که در خور میرود
زین سپس بستان تو آب از آسمانچون ندیدی تو وفا در ناودان
معدن دنبه نباشد دام گرگکی شناسد معدن آن گرگ سترگ
زر گمان بردند بسته در گرهمیشتابیدند مغروران به ده
همچنین خندان و رقصان میشدندسوی آن دولاب چرخی میزدند
چون همیدیدند مرغی میپریدجانب ده صبر جامه میدرید
هر که میآمد ز ده از سوی اوبوسه میدادند خوش بر روی او
گر تو روی یار ما را دیدهایپس تو جان را جان و ما را دیدهای