بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا
سیزده پیغامبر آنجا آمدندگمرهان را جمله رهبر میشدند
که هله نعمت فزون شد شکر کومرکب شکر ار بخسپد حرکوا
شکر منعم واجب آید در خردورنه بگشاید در خشم ابد
هین کرم بینید وین خود کس کندکز چنین نعمت به شکری بس کند
سر ببخشد شکر خواهد سجدهایپا ببخشد شکر خواهد قعدهای
قوم گفته شکر ما را برد غولما شدیم از شکر و از نعمت ملول
ما چنان پژمرده گشتیم ازعطاکه نه طاعتمان خوش آید نه خطا
ما نمیخواهیم نعمتها و باغما نمیخواهیم اسباب و فراغ
انبیا گفتند در دل علتیستکه از آن در حقشناسی آفتیست
نعمت از وی جملگی علت شودطعمه در بیمار کی قوت شود
چند خوش پیش تو آمد ای مصرجمله ناخوش گشت و صاف او کدر
تو عدو این خوشیها آمدیگشت ناخوش هر چه بر وی کف زدی
هر که اوشد آشنا و یار توشد حقیر و خوار در دیدار تو
هر که او بیگانه باشد با تو همپیش تو او بس مهاست و محترم
این هم از تاثیر آن بیماریستزهر او در جمله جفتان ساریست
دفع آن علت بباید کرد زودکه شکر با آن حدث خواهد نمود
هر خوشی کاید به تو ناخوش شودآب حیوان گر رسد آتش شود
کیمیای مرگ و جسکست آن صفتمرگ گردد زان حیاتت عاقبت
بس غدایی که ز وی دل زنده شدچون بیامد در تن تو گنده شد
بس عزیزی که بناز اشکار شدچون شکارت شد بر تو خوار شد
آشنایی عقل با عقل از صفاچون شود هر دم فزون باشد ولا
آشنایی نفس با هر نفس پستتو یقین میدان که دم دم کمترست
زانک نفسش گرد علت میتندمعرفت را زود فاسد میکند
گر نخواهی دوست را فردا نفیردوستی با عاقل و با عقل گیر
از سموم نفس چون با علتیهر چه گیری تو مرض را آلتی
گر بگیری گوهری سنگی شودور بگیری مهر دل جنگی شود
ور بگیری نکتهٔ بکری لطیفبعد درکت گشت بیذوق و کثیف
که من این را بس شنیدم کهنه شدچیز دیگر گو به جز آن ای عضد
چیز دیگر تازه و نو گفته گیرباز فردا زان شوی سیر و نفیر
دفع علت کن چو علت خو شودهرحدیثی کهنه پیشت نو شود
تا که از کهنه برآرد برگ نوبشکفاند کهنه صد خوشه ز گو
ما طبیبانیم شاگردان حقبحر قلزم دید ما را فانفلق
آن طبیبان طبیعت دیگرندکه به دل از راه نبضی بنگرند
ما به دل بی واسطه خوش بنگریمکز فراست ما به عالی منظریم
آن طبیبان غذااند و ثمارجان حیوانی بدیشان استوار
ما طبیبان فعالیم و مقالملهم ما پرتو نور جلال
کین چنین فعلی ترا نافع بودو آنچنان فعلی ز ره قاطع بود
اینچنین قولی ترا پیش آوردو آنچنان قولی ترا نیش آورد
آن طبیبان را بود بولی دلیلوین دلیل ما بود وحی جلیل
دستمزدی می نخواهیم از کسیدستمزد ما رسد از حق بسی
هین صلا بیماری ناسور راداروی ما یک بیک رنجور را