شمارهٔ ۱۶۳
خوش آن گروه که در بر رخِ جهان بستندز کاینات بریدند و در تو پیوستند
از آن صنم خبر آن زاهدان کجا دارندکه خرقه پاره نکردند و سبحه نگسستند
به راز عشق کجا پی برند اهل خردمگر کنند فراموش آنچه دانستند
مخور به مرگ شهیدان کوی عشق افسوسکه دوستان حقیقی به دوست پیوستند
ز ساکنان خرابات پرس راز دو کوننه زآن گروه که از بادهٔ ریا مستند
هزار گنج گهرریز هر قدم دارندچه شد که راهروان فنا تهیدستند
بس این فراغت از خودگذشتگان رهتکه از جهان و در و هرچه هست وارستند
خوش آن کسان که نوازند زیردستان رابه شکر آنکه قویپنجه و زبردستند
مجو تلافی بیداد از بتان کاین قومنمک زنند بر آن دل که از جفا خستند
جماعتی که کنند از ستم فغان مشتاقنه عاشقند که تهمت به خویشتن بستند