گنج

شمارهٔ ۱۶۲

زحی لیلی از ناز بیرون نیایدورآید بسر وقت مجنون نیاید
نگهداری کس ز گردون نیایدکه ضبط می از جام وارون نیاید
گرفتم نگریم ز جور تو امانه زخمیست زخمم کز و خون نیاید
کسیرا که عشق تو دیوانه سازدعلاجش ز عقل فلاطون نیاید
بت ماست لیلی نژادی که هرگزبپرسیدن حال مجنون نیاید
شبی بی‌تو ممکن نباشد که شهریز سیل سرشگم بهامون نیاید
ترا دارم از چرخ یاری چه جویمکه آنچه از تو آید ز گردون نیاید
چه نسبت بهم فیض عشق و خرد راکه کار می ناب ز افیون نیاید
چنان شد حصاری هم آتش که آهمکه بیرون شراری ز کانون نیاید
چه سودم ز وصلت که از سرکشیهادر آغوشم آن‌قد موزون نیاید
چسان مفلس عشق کام از تو گیردکه این کار از گنج قارون نیاید
ز کوی تو چون طایر تیر خوردهکه آید که غلطیده در خون نیاید
نشد از جفای تو مشتاق یکشببکویت رود شاد و محزون نیاید