شمارهٔ ۱۶۴
گردم بسر کویت دیوانه چنین بایدسرگشته یک شمعم پروانه چنین باید
از جای نمیرفتم از صد خم و کارم ساختچشم تو بیک گردش پیمانه چنین باید
نه بام و نه در دارد در گشته سرای ماشرمنده سیلابست ویرانه چنین باید
یک لحظه نگیرد اشک جا در صفِ چشمانماز کثرت غلطانی دردانه چنین باید
گفتی سخنی از وصل جا ندادم و آسودمتا حشر بخوابم کرد افسانه چنین باید
پیوسته دلم باشد از عکس بتان لبریزجوش صنم است اینجا بتخانه چنین باید
افکند بمن آن شوخ غافل نگهی مشتاقبیخود ز خود افتادم جانانه چنین باید