گنج

شمارهٔ ۹۸ - وله ایضا

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: امتو۳۲ بیت
ای بخت می‌رساند از اشفاق بی‌قیاسادبار با هزار تواضع سلام تو
پیک صبا ز روضهٔ نومیدی آمدهبا یک جهان شمامه به طوف مشام تو
دارد خبر که عامل دارالعیار یاسصد سکه زد تمام مزین به نام تو
جغدی که در خرابهٔ ادبار خانه داشتدارد سر تو طن دیوار بام تو
دل می‌زند به زمزمه بر گوش محتشمحرف شکست طنطنه احتشام تو
آن ساقی که شهد لقا می‌دهد به خلقسر داده است زهر فنا را به جام تو
صد شیشه پر ز زهر هلاهل نمی‌کندآن تلخی که کرده طبر زد به کام تو
مشکل اگر بهم رسد اسباب صحتشزخم کهن جراحت در التیام تو
ای دل غریب صورتی آخر شد آشکاراز نظم پر غرابت سحر انتظام تو
بود این صدا بلند که خسرو طبیعتانهستند از انقیاد طبیعت غلام تو
و ایام پر سخن زده بر بام هفت چرخصد بار بیش نوبت شاهی به نام تو
وز فوق عالم ملکوتند فوج فوجمرغان معنوی متوجه به دام تو
دارد فلک هوس که نهد پرده‌های چشمدر زیر پای خامه رعنا خرام تو
وز اخذ نقدکان طبیعت نهان و فاشدر گردن ملوک کلام است وام تو
خویت طبیعت است که دارد رواج بیشبلغور نیم پخته ز اشعار خام تو
بخشنده‌ای که خرمن زر می‌دهد به بادگاهی نمی‌دهد به بهای کلام تو
وز بهر خیر و شر خبر یک غراب نیزننشست ازین دیار به دیوار بام تو
پیغام مور را ز سلیمان جواب هستیارب چرا جواب ندارد پیام تو
آن کامکار را نظری هست غالبادر انتظار گفتهٔ سحر التزام تو
بر لوح خاک نام تو ناموس شعر بودای خاک بر سر تو و ناموس و نام تو
بر یک تن از ملوک گمان بد که چون شودگنجینه سنج نظم بلاغت نظام تو
از طبع خسروانه کند امتیاز آنوز لطف حاتمانه کند احترام تو
بندد به دست به اذل بخشنده تا ابدوز شغل مدح خود کمر اهتمام تو
از خود گشود دست و به زنجیر یاس بستپای تحرک قلم تیز گام تو
وز بهر حبس شخص تمنا زد از جفاقفل سکوت بر در درج کلام تو
فکر فسان کن ای دل اگر شاعری که سختشمشیر شعر کند شد اندر نیام تو
بگشا زبان و جایزه مدح خود به خواهگو ثبت در کتاب طمع باش نام تو
صد نقص هست در طمع اما نمی‌رسدنقصی ازین طمع به عیار تمام تو
این جان شاه مشرب جمجایم سخاستجمشید خان وسیلهٔ عیش مدام تو
پوشیده دار آن چه کشیدی که عنقریبکوشیده در حصول مراد و مرام تو
بندی چو در ثبات حیات وی از دعازه در کمان مباد و خطا در سهام تو
خورشید طالع ظفرش باد بی‌غروبتا صبح حشر زادعیهٔ صبح و شام تو